بی دلیل ...

سلام 

زیاد حالِ گفتن ندارم راستش ??

یه شعر میزارم براتون شاید شمام مثه من از خوندنش لذت بردید یهویی :

این شب تاریک، این چشم سیاهش را نگاه!
در شب دل بردن از مردم، نگاهش را نگاه!
گیسوانش جنگجویان شب و مژگان او
نیزه‌دارانند، غوغای سپاهش را نگاه!
نیمه‌شب دل می‌ربود از من که چشمش بسته شد
پلک خسته، این رفیق نیمه‌راهش را نگاه!
آسمان دریای خون شد، ابر زیر گریه زد
حالِ دورافتادگان از روی ماهش را نگاه!
با رقیبان گفت : "آه ، از دوریش ناراحتم"
چشمک رندانۀ او بعدِ آهش را نگاه!
پ.ن: گریه مون هیچ 
خندمون هیچ 
باخته و برندمون هیچ ! 
بقیش چی بود ؟! ??
/ 5 نظر / 51 بازدید
محمد حاتمی

سلام. بنده هم خاطراتم رو نوشت و مطالب علمی هم دارم. خواستید تشریف بیارید.

elahe

چه شعر زیبایی مژده ی نازنین[گل]

elahe

ای که مثه من تک و تنها دستمو بگیر که عمر رفت همه چی تویی زمین و اسمون هیچ.. مژده من با گوشی اومدم پست مهر گذاشته بودی نتونستم نظر بزارم اومدم پای کامپیوتر بعد از چند روز الان میبینم نیستش...حذف کردی یا کاره پرشین بلاگه؟ هرجا هستی هرکاری می کنی تو همین لحظه امیدوارم دلت لبریز از شادی باشه دوست گلم